اینجا شده پاییز ، آنجا را نمیدانم
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم
|
ایجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم اینجا شده پاییز ، آنجا را نمیدانم اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم + نوشته شده توسط SRMR در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت
10:40 |
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!! + نوشته شده توسط SRMR در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت
11:54 |
ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالمو دگرگون کن و
برو + نوشته شده توسط SRMR در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت
7:10 |
تولدت مبارک بهترین ها آرزوی من برای تو + نوشته شده توسط SRMR در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت
16:0 |
با من امید معجزهای بود در من امید معجزه از هیچ سوی وز هیچ کس نماند باز آمدم به خویش چشم از سراب دور بازگرفتم دل از امید هر که و هر جا هم نیز پردههای دو گوشم را - کز سالهای سال طنینی را در انتظار خیره به سر برده بود - کشیدم. باز آمدم به خویش ماندم به خویش تا چه برآید دیدم که دستهایم تقدیر را به سخره گرفتند تسلیم را به سرزنشی سخت و نقش دستهایم با من گفت: معمار سرنوشت تو اینجاست میعاد آرزوی تو اینک دیدم درون سینهء من، مهر و کینهایست سرشارتر از آن که تا جاودان بتابد و یک شعله کم شود تفتیدهتر، عمیقتر از آن که با هیچ نشتری بتواند کسش گشود. دیدم با این دو همنشین مبارک دیگر به هیچ، هیچ نیازم نیست اینک وقوع معجزهای در من - اکنون که دل ز معجزه پرداختم - از من امید معجزه باید باشد. ای دستهای من! بادا که شرمسار نمانم. + نوشته شده توسط SRMR در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت
11:51 |
پای من جوونیتو هدر نکن دلبر ناز باخت من کافیه تو دیگه به پای من نباز تو قلب مهربونت واسه من خونه نساز
من یه پائیزیم و ولی تو چی گل بهار
دل به کی بستی عزیزم به من بی کس و کار
برو و دو روز دنیا رو با من تموم نکن
من و باز با اشکای قشنگت روبرو نکن
آخر این همه عشق و عاشقی تباهیه انگاری تو تنگ این دنیا جای به ماهیه
سینا پارسیان - پای من جوونیتو هدر نکن + نوشته شده توسط SRMR در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت
15:4 |
سلام استاد جان مرسی از نظرتون بسوزه ... خوش باشین + نوشته شده توسط SRMR در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت
1:6 |
آمدگان و رفتگان
YYYYYYYYYYامدگان و رفتگان،از دو کرانه زمان
سوی تو می دوند، هان ای تو همیشه در میان در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان مست نیاز من شدی، پرده ناز پس زدی از دل خود بر آمدی: آمدن تو شد جهان آه که می زند برون، از سر و سینه موج خون من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟ کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان پیش تو ، جامه در بَرم نعره زند که بر درم آمدنت که بنگرم گریه نمی دهد امان + نوشته شده توسط SRMR در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت
22:57 |
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان
پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به
خوشگذرانی پرداختند. «ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد
و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر
بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟! + نوشته شده توسط SRMR در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت
14:51 |
چون مرز نداشتي! زني جوان نزد شيوانا آمد و گفت كه بعد از ازدواج مجبور به زندگي مشترك با خانواده شوهرش شده است و آنها بيش از حد در زندگي او و همسرش دخالت مي كنند. شيوانا پرسيد: آيا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصي كه تو از خانه پدري آورده اي رفته اند؟ زن جوان با نعجب گفت: البته كه نه! همه حتي همسرم مي دانند كه آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر كسي كه به آن نزديك شود با بدترين واكنش ممكن از سوي من رو به رو مي شود. هيچ يك از اعضاي خانواده همسرم حتي جرات لمس اين صندوقچه را هم ندارند! شيوانا تبسمي كرد و گفت: خوب! اين تقصير خودت است كه مرز تعريفي خودت را فقط به ديوارهاي صندوقچه ات محدود كرده اي! تو اگر اين مرز را تا ديوارهاي اتاق شخصي ات گسترش دهي ديگر هيچ كس جرات نزديك شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شايد دليل اين كه ديگران خود را در ورود و دخالت به حريم تو محق مي دانند اين باشد كه تو مرزهاي حريم خود را مشخص و واضح برايشان تعريف نكرده اي + نوشته شده توسط SRMR در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت
15:58 |
|
|